از رقاصگی در اسپانیا تا اسپانسری ِ لبخند در اصفهان

خودم را پرت میکنم روی تخت.هندزفری میگذارم توی گوشم و دنبال پلی کردن غمگین ترین آهنگم...اما دستم میخورد روی پوشه ی لیلا فروهر و او برایم میخواند و من همینطور که دراز کشیده ام دست هایم را میبرم بالا و به آنها کش و قوس میدهم...من میرقصم.من هی دست هایم را بالاتر میبرم.و هی لبخند روی لبم پررنگ تر میشود...کم کم آهنگ را با خواننده همراهی میکنم.و قرهایم ریزتر میشوند.حالا فقط صدای خودم را میشنوم...غم دم در نشسته و دارد به دیوانگی من حسودی میکند......من باید رقاصه ای در اسپانیا میشدم.با دامن چیندار بلند گلبهی و موهای بلند قرمز...اما نشدم...حداقلش باید آوازه خوانی در لبنان میشدم...شاید هم دوره گردی سرخوش با آکاردئونی در دست در کوچه های ماداگاسکار.با موهای بافت آفریقایی و بلوزی زرد...اما باز هم نشدم...به هرحال میخواهم پیامبر لبخندها باشم...پیامبر غم های شصت ثانیه ای...این یک فقره را میتوانم...من منجی لبخندها و شادی هایم...با دست هایی خالی و لب هایی که موقع لبخند بوی یاس میدهند...


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 5:40  توسط