با همخوانی خانوادگی ِ اهنگ های ستار
در بلاگ نوشته بودم که:
هی میخواستم از رفتنم به شیراز بگویم.از اینکه بلاخره به یکی از آرزوهایم رسیده بودم:رفتن به شیراز در اردیبهشت...هی بلاگفا را باز میکردم تا از شیراز بنویسم و در آخر نوشته ام را منگنه کنم به تمام سفرنامه های ما قبلم.اما بلاگفا همچنان مرگ مغزی شده بود و ما را ناامید تر میکرد.حالا به ناچار بعد از یکماه برگشتنم از شیراز اینجا آمده ام تا از آن سفر رویایی بگویم:
نوشتن از شیراز کار سختی ست.مثل اینکه تو بروی دیزنی لند و یک نفر بخواهد که برایش از شگفتی های آنجا بگویی.آیا میشود از شگفتی ها گفت؟به نظر من نه.تنها جواب آدم ها نسبت به شگفتی ها یک لبخند بی وقفه و خیره خیره نگاه کردن است...وقتی تابلوی "شیراز 5 کیلومتر"را دیدم،سر چرخاندم و به ع گفتم میخواهم یک اعتراف بکنم.من تا به حال بوی بهار نارنج را نشنیده ام...نیم ساعت بعد که ماشین توی بلوار ارم پیچید تا به هتل برویم،ع سرش را از پنجره بیرون برد و گفت:بوی بهار نارنج......وح...همین الانی که دارم این ها را مینویسم بهار نارنج گیر کرده ی تو دماغ و گلویم گهگاه میزند بیرون...میتوانم به یقین بگویم فضای بهشت هم همین عطر را دارد...شیراز شهر بوها بود.بوی نارنج،بوی بهار نارنج،بوی نسترن،بوی شادی...و بوی باران.تمام سه روزی که در شیراز بودم باران هم،هم قدم با ما بود و من شگفت زده ترین آدم روی زمین بودم...حافظیه پر ارامش ترین مکان شیراز برای من بود.ارگ کریم خان و باغ عفیف آباد،با ابهت ترین.سعدیه آبی ترین،نارنجستان مهربان ترین،خیابان انوری پرخوراکی ترین،ارم شیک ترین،موزه ی حمام هایش با مزه ترین،تخت جمشید و دیگر جاهایش با شکوه ترین های ایران بودند...شیراز،شهر بکرترین تجربه هاست و جز جاهایی بود که من حسرت عکاس بودن و یا بهتر است بگویم عکاس داشتن،را خوردم...که تو دوست داری حتی با درخت ها و نیمکت های گوشه ی خیابانش هم عکس بگیری!!!...و من قطعی تر از قبل اعتراف میکنم:بعد از اصفهان دومین شهری که حاضرم در آن زندگی کنم شیراز است...شیراز را نه یک بار،بلکه چندین و چند بار و هر اردیبهشت باید دید...
سفرنامه ی شیراز/اردیبهشت 94
برچسبها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد