نترس عزیزم،نترس

برای مامانم:یک بادی میپیچد لابه لای دماغم.بعد تمام دهانم را پر میکند از یک نوع حس نبودن،نفهمیدن،نیامدن،نخواستن و خیلی فعل های نون وار دیگر.چشمانم شروع میکند به سوختن.قرمز میشوند.گرد تر میشوند.دوربین تر میشوند تا تو را پیدا کنند.در این حجم پر از دل تنگی دل کوچکم گم شده است.چشمانم دیگر سویی ندارد.نه سوی تو را و نه سوی هیچکسی را.

تقصیر من بود.ابن روزها همه اش تقصیر من است.خودت خواسته بودی بیایم.خودت گفتی بیا.خودت بعدتر ها گفتی چقدر امدنم را خواسته بودی.اما حالا که امده ام وجودم پر از شر است.من دیشب بارانی ات کردم.دیشب از همان گازهای اشک اور درون دلت زده و گازها را دیدم که از چشمانت بیرون زده اند.

نمیدانم بگویم مرا ببخش،میبخشی.اصلن مرا نبخش.مرا بزن.مرا زهر بپاش.مرا خاک کن.اما مرا از خود نگیر...

+کازابلانکا را برای بار دوم دیدم.این فیلم محشر است،نه؟

++از مترجمی که کتاب عشق در سال های وبا را نوشته و من گرفتمش خوشم نیامد.بیست صفحه خواندم کتاب را بستم.بوف کور صادق هدایت را میخوانم.زیباست.


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین, کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 11:41  توسط   |